|
|
| درس(1):عمل و سیره پیامبر اکرم(ص) از دیگاه ولایت فقیه | Array چاپ Array |
| شنبه, 01 بهمن 1390 ساعت 23:27 |
|
انشاء الله به لطف خداوند تبارک و تعالی در طی چند درس میخواهیم ولایت فقیه را در زمان های حکومت پادشاهان در ایران بررسی نماییم که مسمانان مسئله ولایت را چگونه پذیرفته بودند و به طور کل چگونه ولایت در زندگی آنها متجلی شده بود. در همین راستا پیش از پرداختن به اصل بحث لازم است که چند نکته در مقدمه اشاره کنیم. مقدمه:
اول. ولايت فقيه يا حاكميت تخصّص و تعهد (تخصّص در علوم اسلامي و تعّهد نسبت به اصول اخلاق اسلامي) پس از دوران غيبت صغراي امام زمان (عج) همواره در جوامع اسلامي، به ويژه در ميان شيعيان، در جلوه های گوناگون وجود داشته است. بر اين اساس، ولايت فقيه در عينيت عملي رهبري سياسي ـ اجتماعي جوامع شيعي، به خصوص شيعه اماميه، همواره تحقّق داشته، گرچه عنوان ولايت فقيه در افواه توده مردم آن روز از اشتهار چنداني برخوردار نبوده است. دوم. ترديدي نيست كه انديشه «جدايي دين از سياست» از بيگانگان نشأت يافته است و چند گروه بدان دامن ميزنند؛ از جمله: 1. سرخوردگان از كليسا و ناآشنايان به مكتب حياتبخش اسلام؛ 2. خود باختگان در مقابل پيشرفت های علم و صنعت؛ 3. شيفتگان مكاتب مادي؛ 4. دانشمندان بي اطلاع يا كم اطلاع از عمق منطق دين و حقايق آسماني؛ 5. عافيت طلبان؛ 6. استعمارگران و اذناب آنان. سوم. پيامبراكرم صلي الله عليه و آله در زندگي روزمره خود، دو نوع عمل و سيره داشتند كه عبارتند از: نوع اول: عمل و سيره مربوط به زندگي شخصي به عنوان يك انسان و فردي از افراد بشر؛ پيامبر صلي الله عليه و آله در مواردی، چه در باب مسائل فردي و چه اجتماعي، همانند ديگران، غذا ميخوردند، ميخوابيدند، عبادت ميكردند، به زن و فرزند خود رسيدگي مينمودند، در رفع احتياجات آنان ميكوشيدند، با ديگران داد و ستد ميكردند و هزاران مسائل فردي و اجتماعي ديگر. نوع دوم: عمل و سيره مربوط به زعامت و پيشوايي جامعه؛ بدين معنا كه چون آن حضرت داراي سمت نبوّت و رهبري امّت بودند، داراي یک سلسله ويژگيها و وظايف و مسؤوليت ها بودند و در اين زمينه، همگان طبق رهنمود آسماني «ما اتاكم الرّسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» (حشر: 7) بايد از او پيروي نمايند، ترديدي نيست كه پس از ارتحال ايشان، امام معصوم عليه السلام به عنوان خليفه و نايب آن حضرت عمل ميكند و بدون شك، نيابت امام عليه السلام از پيامبر صلي الله عليه و آله در همه شؤونات مربوط به زعامت و پيشوايي آن حضرت ـ يعني نوع دوم از عمل و سيره پيامبر صلي الله عليه و آله ـ ميباشد، نه اعمال و رفتار نوع اول؛ چون در اين باره امام عليه السلام نيز همچون پيامبر و ساير افراد بشر داراي اعمال و رفتار فردي و اجتماعي مخصوص به خود است و در همه آنچه به عنوان نوع دوم به حساب مي آيد. امام عليه السلام بدون استثنا و به طور مطلق، سمت نيابت از رسول خدا صلي الله عليه و آله را دارد و استثنايي در كار نيست. (ولايت مطلقه امام)
پیامبر(ص) و مردم/رابطه متقابل ولایت فقیه و مردم(1) شایعه کشته شدن پیامبر(ص)/رابطه متقابل ولی فقیه و مردم(2) در پاسخ به اين سؤال، مقاله اي با مشخصات ذيل آورده مي شود: تجلّي عملي ولايتفقيه در ادوار پيشين (نويسنده: سيدمحمد شفيعي, مجله معرفت، ش 55 - به نقل از سايت حوزه) مقدّمه پيش از پرداختن به اصل بحث، نكاتي در ذيل به صورت اشاره به نظر ميرسد: اول. ولايت فقيه يا حاكميت تخصّص و تعهد (تخصّص در علوم اسلامي و تعّهد نسبت به اصول اخلاق اسلامي) پس از دوران غيبت صغراي امام زمان (عج) همواره در جوامع اسلامي، به ويژه در ميان شيعيان، در جلوههاي گوناگون وجود داشته است. بر اين اساس، ولايتفقيه در عينيت عملي رهبري سياسي ـ اجتماعي جوامع شيعي، به خصوص شيعه اماميه، همواره تحقّق داشته، گرچه عنوان ولايتفقيه در افواه توده مردم آن روز از اشتهار چنداني برخوردار نبوده است. دوم. ترديدي نيست كه انديشه «جدايي دين از سياست» از بيگانگان نشأت يافته است و چند گروه بدان دامن ميزنند؛ از جمله: 1. سرخوردگان از كليسا و ناآشنايان به مكتب حياتبخش اسلام؛ 2. خودباختگان در مقابل پيشرفتهاي علم و صنعت؛ 3. شيفتگان مكاتب مادي؛ 4. دانشمندان بياطلاع يا كماطلاع از عمق منطق دين و حقايق آسماني؛ 5. عافيتطلبان؛ 6. استعمارگران و اذناب آنان. سوم. پيامبراكرم صلياللهعليهوآله در زندگي روزمره خود، دو نوع عملوسيره داشتند كه عبارتند از: 1. عمل و سيره مربوط به زندگي شخصي به عنوان يك انسان و فردي از افراد بشر؛ پيامبر صلياللهعليهوآله در مواردي، چه در باب مسائل فردي و چه اجتماعي، همانند ديگران، غذا ميخوردند، ميخوابيدند، عبادت ميكردند، به زن و فرزند خود رسيدگي مينمودند، در رفع احتياجات آنان ميكوشيدند، با ديگران داد و ستد ميكردند و هزاران مسائل فردي و اجتماعي ديگر. 2. عمل و سيره مربوط به زعامت و پيشوايي جامعه؛ بدين معنا كه چون آن حضرت داراي سمت نبوّت و رهبري امّت بودند، داراي يك سلسله ويژگيها و وظايف و مسؤوليتها بودند و در اين زمينه، همگان طبق رهنمود آسماني «ما اتاكم الرّسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» (حشر: 7) بايد از او پيروي نمايند، ترديدي نيست كه پس از ارتحال ايشان، امام معصوم عليهالسلام به عنوان خليفه و نايب آن حضرت عمل ميكند و بدون شك، نيابت امام عليهالسلام از پيامبر صلياللهعليهوآله در همه شؤونات مربوط به زعامت و پيشوايي آن حضرت ـ يعني نوع دوم از عمل و سيره پيامبر صلياللهعليهوآله ـ ميباشد، نه اعمال و رفتار نوع اول؛ چون در اينباره امام عليهالسلام نيز همچون پيامبر و ساير افراد بشر داراي اعمال و رفتار فردي و اجتماعي مخصوص به خود است و در همه آنچه به عنوان نوع دوم به حساب ميآيد. امام عليهالسلام بدون استثنا و به طور مطلق، سمت نيابت از رسول خدا صلياللهعليهوآله را دارد و استثنايي در كار نيست. (ولايتمطلقه امام.) چهارم. در زمان غيبت امام معصوم، نايب او به جاي او عمل ميكند و آنچه از نوع دوم عمل و سيره پيامبر صلياللهعليهوآله، كه امام معصوم عليهالسلام عهدهدار آنها بوده، اكنون (دوران غيبت) نايب امام ـ يعني فقيه جامعالشرائط ـ عهدهدار آن است و در اينباره نميتوان پذيرفت كسي كه نايب امام معصوم است، برخي از مسؤوليتهاي امام را عهدهدار باشد و برخي ديگر از وظايف تعطيل گردند و در جامعه متروك شده، مورد توجه نباشند. بنابراين، همه آنچه امام معصوم به عنوان نيابت از رسولخدا صلياللهعليهوآله بر عهده داشت، بدون استثنا توسط نايب او بايد جامه عمل بپوشد و مسؤوليت نايب امام عليهالسلام در زمان غيبت در اين زمينه مطلق است (ولايت مطلقه فقيه) و استثنايي در كار نيست. از اينرو، صاحب جواهر (فقيه بزرگ) ميگويد: منصب وليّ فقيه همان منصب امام بوده و دست او دست امام است؛ «منصبه منصب الامام»(1)؛ «يدهُ كيد الامام»(2)؛ «... يصيره من اولي الامر الّذين اوجب اللّه علينا طاعتهم»(3) امام راحل قدسسره خاطرنشان ميكند: «فللفقيه العادلِ جميعُ ما للرّسول و الائمة ممّا يرجعُ الي الحكومةِ و السياسة و لا يعقل الفرق.»(4) آنچه فقيه جامعالشرائط بايد بدانها بپردازد همانهايي هستند كه براي رسول و امامان عليهمالسلام مقرّر بوده است (ولايت مطلقه فقيه) و نميتوان پذيرفت كه فقيه، در برخي از مسائل اساسي مورد نياز جامعه مسؤوليتي نداشته باشد و آن مسائل مورد بيتوجهي قرار گيرد و اجراي آن بدون متصدّي خاصي باشد. فقيه نامدار، محقّق كركي، يكي از صاحبنظران و فقهاي نامدار، در كتاب معروف جامع المقاصد ياداور ميشود: اتفق اصحابنا ـ رضواناللّه تعالي عليهم ـ علي انّ الفقيه العدل الامامي الجامع شرائط الفتوي المعبّرعنه بالمجتهد في الأحكام الشرعية نائبٌ من قِبل الائمه ـ صلواتاللّه و سلامه عليهم ـ في حال الغيبة في جميع ما للنيابة فيه مدخل»؛ همه فقهاي شيعه بر اين عقيدهاند كه فقيه جامعالشرايط در دوران غيبت امام معصوم عليهالسلام، عنوان نيابت از امام را دارد، در همه اموري كه نيابت از آن صحيح است. وي همچنين ياداور ميشود: «من تأمّل في كثيرٍ من احوال كبراء علمائنا السالفين... نظر متأملٍ منصفٍ لم يعترضه الشكُّ في أنّهم كانوا يسلكون هذا المنهج.»؛(5) كسي كه به ديدگاه بسياري از بزرگان دين ما بينديشد، درمييابد كه آنان داراي همين نگرش بودهاند. وي همچنين مينويسد: «انّ الفقيه الموصوف بالاوصاف المعينّة منصوبٌ من قبل ائمتّنا ـ عليهم السلام ـ نائب عنهم في جهة ما للنيابة فيه مدخلٌ»؛(6) فقيه، كه داراي صفات ويژهاي در اين رابطه است از سوي امامان معصوم بدين سمت منصوب است. همچنين نويسنده كتاب گرانسنگ مفتاح الكرامه با توجه به آگاهي ويژهاي كه از ديدگاههاي فقهاي شيعه دارد و كتاب ارزندهاش هنوز در اينباره منحصر به فرد است، مينويسد: «فقيهان شيعه در مسأله ولايت فقيه اتفاقنظر دارند و احتمال دارد كه اين اتفاق نظر پس از استقرار دليل عقلي بر لزوم و ضرورت حضور آن در جامعه آن باشد.» وي تصريح ميكند كه فقيه، نايب امامزمان عليهالسلام است و منصوب از ناحيه آن حضرت ميباشد.(7) در اين زمينه شيخ محمدحسن نجفي، قهرمان ميدان فقاهت، در كتاب جواهرالكلام مينويسد: ولايت فقيه از امور مسلّم، قطعي،(8) ضروري(9) و روشني است كه نياز به دليل ندارد.(10) استوانههاي مذهب به ولايت فقيه حكم كردهاند(11) و فقيهان در موارد متعددي آن را ذكر نمودهاند.(12) وي همچنين مينويسد: منكر ولايت فقيه طعم شيرين فقه را نچشيده و رمز سخنان امامان معصوم عليهمالسلام را نفهميده است.(13) وي ادامه ميدهد: منصب فقيه، منصب امام عليهالسلام است.(14) فقيه مصداق «اوليالامر» است و اطاعت از وي واجب(15) ميباشد. محقّق نراقي،(16) حاجآقا رضا همداني(17) و آيةاللّه بروجردي(18) نيز ولايت فقيه را از امور بديهي و مسلّم ميدانستند و هرگز به تجزّي آن نظر ندادند، بلكه آن را به گونهاي مطلق ميشمردند. آيةاللّه بروجردي در مسأله ولايت فقيه نظريهاي وسيع داشت. وقتي تصميم گرفت در كنار مرقد شريف حضرت معصومه عليهاالسلام، مسجد اعظم را بنا كند، در مورد زمين اين مسجد به مقبرههايي برخورد شد كه ميبايست خراب گردند تا ضميمه مسجد شوند. اين مقبرهها خريدني نبودند، يا ورثه بعضي از مقابر مشخص نبودند. ايشان دستور دادند كه همه را خراب كنند. آيةاللّه شيخ مرتضي حائري، فرزند ارشد آيةالله العظمي حاج شيخ عبدالكريم، به خدمت آقاي بروجردي رسيدند و در اينباره از ايشان پرسيدند: شما براي فقيه، چه سمتي قايل هستيد كه دستور به هم زدن ساختمانهاي قبور را ميدهيد؟ (منظور ساختمانهاي قبوري است كه امكان نداشت از صاحبانشان رضايت بگيرد.) آقاي بروجردي در پاسخ فرمودند: «ما فقيه را در قدرت و اختيار، تالي تلو (جانشين بسيار نزديك) امام معصوم عليهالسلام ميدانيم.»(19) اركان ولايت فقيه ترديدي نيست كه ولايت فقيه يك اصل مورد توجه ميان صاحبنظران طراز اول در مسائل اسلامي است و همچنين روشن است كه طرح چنين مباحثي گوياي آرزوي صاحب نظران در باب عملي ساختن آنهاست و قابل ذكر آنكه، در قرون پيش بر اثر مهيّا نبودن زمينه عملي، مطلق و كامل اين اصل، صاحبنظران به تجلّي عملي ناقص آن نيز بسنده ميكردند.ولايت فقيه به نوبه خود، داراي چند اصل به عنوان اركان است. اين اصول عبارتند از: 1.اعتقادبهمسألهغيبتونيابت انتظار ظهور موعود اسلام و امام غايب، يكي از اصول اساسي ولايتفقيه است؛ زيرا تصدّي امور جامعه و اجراي دستورهاي الهي پس از شهادت امام يازدهم (امام عسگري عليهالسلام) بر عهده او (امام زمان«عج») است.(20) او بنا به مصالح الهي در پس پرده غيبت به سر ميبرد. وي ذخيره خدا براي هدايت بشر است و روزي ظهور خواهد كرد.(21) امام خميني قدسسره ميفرمايد: و چون غايب است، سياستگذاري جامعه در دوران غيبت كبرا با ولايت فقيه است؛(22) زيرا ولايتي كه رسولاللّه صلياللهعليهوآله در اداره جامعه داشت، پس از او به عهده امام معصوم عليهالسلام ميباشد و در غيبت امام معصوم عليهالسلام بدون ترديد، براي وليفقيه نيز ثابت است(23) تا او ظهور كند.»(24) 2. اجراي قوانين الهي و تعاليم اسلامي دومين ركن ولايت فقيه اجراي دستورات خدا و فرامين اسلام است. امام راحل قدسسره با تأكيد ميفرمود: انقلاب ما متّكي به خدا و معنويات است(25) و شما از قوانين مخالف با شرع مطهّر بدون هيچ ملاحظهاي جلوگيري نماييد؛(26) زيرا هيچ رژيمي همچون جمهوري اسلامي پايبند به اسلام، اخلاق و ارزشهاي انساني نيست.(27) و البته اتكال و تكيه كردن به خدا منشأ همه گونه خيرات و موفقيتهاست(28) و سرمشق ما در همه حركات و سكنات، بزرگمرد جهان بشريت، حضرت امير عليهالسلام ميباشد.(29) و ما فقط يك مقصد داريم و آن تحقق اسلام است.(30) مقصد اصلي ما مكتب ماست.(31)عقيده حضرت امام قدسسره اين بود كه ما مكلّفيم اسلام را حفظ كنيم و اين تكليف است كه ايجاب ميكند تا خونها ريخته شوند. با توجه به اركان مسأله ولايت فقيه، به روشني ميتوان بدين حقيقت دست يافت كه منشور سياسي حكومتي دوران غيبت كبرا بر اين اصل استوار است كه حاكميت جامعه از آنِ تخصص و تعهد اسلامي است كه اصل انتظار و اعتقاد به غيبت امام زمان (عج) و نيز اصل اجراي دستورات خدا توسط نايبان آن حضرت از پايههاي اساسي آن است. 3. اسلامشناس راستين و انسان كامل در رأس تصدي امور سومين ركن ولايتفقيه آن است كه در رأس امور جامعه بايد فردي كه عادل و متعبد به آيين اسلام بوده و نيز اسلامشناس و فقيه برجسته احكام نوراني اسلام باشد قرار گيرد؛ زيرا چنين شخصي از جهت صفت و سيرت به امام زمان (عج) شباهت دارد. بديهي است كه نايب بايد شباهتي با منسوب داشته باشد. كسي كه بتواند مجسمه فقه اسلام در سيرت و كردار و عقايد و ايدههاي خود در جامعه بشر ميباشد. انديشه تأسيس حكومت اسلامي در بسياري از موارد، حضور عيني ولايت فقيه در جوامع گذشته به چشم ميخورد، گرچه با عنوان امروزي (ولايت فقيه) اشتهار نداشته است. پس از غيبت صغري در سال 255 ه. امام زمان عليهالسلام تولد يافت و پس از 5 سال از ميلاد آن حضرت، با ارتحال امام يازدهم، آن حضرت به امامت رسيد و 69 سال پس از آن، دوران غيبت كبراي آن حضرت آغاز گرديد. پس در حدود سالهاي 329 غيبت كبرا شروع شد. چندي بعد وليّ فقيه آن زمان شيخ مفيد درخشيد كه با طلوع او، ولايت فقيه تجلّي بيشتري يافت. نظريه ولايت فقيه ريشه در احاديث امامان معصوم عليهمالسلام دارد؛ زيرا در اينگونه احاديث، از فقها به عنوان نوّاب عام در زمان غيبت امام معصوم عليهالسلام نام برده شده است. شيخ مفيد در مطالبي كه از اصول نظريه ولايت فقيه آورده، آشكارا حكومت بر جامعه را از سلاطين عرفي نفي نموده و آن را حق «فقهاي جامعالشرائط» ميداند: بايد فقهاي عادل، اهل حق، صاحبنظر، خردمند و با فضيلت ولايت آنچه را بر عهده سلطان عادل (امام معصوم) است، برعهده گيرند.(32) شاگردان شيخ، يعني سيد رضي و برادرش سيد مرتضي علمالهدي، يكي پس از ديگري، به مدت سي و سه سال امارت حاجيان و حرمين و نقابت اشراف و منصب قاضي القضاتي را در زمان القادر بالله و بهاءالدوله ديلمي بر عهده داشتند.(33) البته اين سه نفر در اين زمينه استثنا نبودند، بلكه قاضي عبدالعزيز حلبي، كه شاگرد سيد مرتضي بوده، نيز از طرف شيخ طوسي، مدت بيست سال در طرابلس به امر قضاوت اشتغال داشته است.(34) شيخ مفيد درباره اجراي حدود الهي مينويسد: «خداوند متعال، اجراي حدود را به عهده معصومان عليهمالسلام گذاشته است و آن بزرگواران در زمان غيبت، اين منصب را به فقيهان تفويض كردهاند. هرگاه سلطان عادل (امام معصوم) غايب باشد، فقيهان عادل ـ كه دانشمند، با فضيلت و دورانديش باشند ـ همانند امام عليهالسلام ولايت دارند.»(35) شيخ طوسي در باب ولايتفقيه ميگويد: «تنها كساني ميتوانند ميان مردم قضاوت كنند كه امام معصوم عليهالسلام به آنان اجازه داده باشد. معصومان نيز در زمان غيبت، اين منصب را به فقيهان شيعه تفويض كردهاند.»(36) در اين دوران، زمينه اجتماعي، چندان مساعد نبود كه فقها در عمل، مسأله «ولايت مطلقه فقيه» را مطرح سازند. بر اين اساس، به تحقق بخشي از آن قناعت مينمودند. ابن ادريس حلي (قرن 6 ق) بهترين نظر را در مورد نيابت عام فقها ارائه كرد. او كه از دانشمندان بزرگ شيعه است و پس از شيخ طوسي، بناي جديدي را در باب مسائل فقهي پايهريزي كرد، به دنبال فلسفه سياسي «ولايت» بوده و بر اين اعتقاد بود كه فلسفه ولايت، اجرا و برقراري دستورات و اوامر الهي است؛ زيرا در غير اين صورت، دستورات بيهوده خواهند بود. وي ميگويد: «مقصود از احكام تعبّدي، اجراي آنهاست»؛ يعني چنانچه احكام الهي اجرا نشوند لغو هستند. بنابراين، كسي بايد اجراي احكام را برعهده گيرد. البته از نظر ابن ادريس هر كسي صلاحيت اجراي دستورات را ندارد و بجز امام معصوم عليهالسلام و يا شيعهاي كه در زمان غيبت و يا در صورت عدم توانايي معصوم، از سوي او منصوب شده، كس ديگري حق تصدي اين مقام را ندارد. البته وقتي كسي از سوي امام معصوم به اين مقام منصوب ميشود كه داراي هفت شرط باشد: جامع شروط علم، عقل، رأي جزم از روي تحقيق و اجتهاد، بردباري وسيع، بصيرت به مواضع صدور فتاواي متعدد و امكان قيام به آنها و عدالت باشد. هرگاه اين شرايط در كسي جمع شود، تصدّي حكومت به او واگذار ميگردد.(37) دوران مغول دوران مغول از دورانهاي پرفراز و نشيب تاريخ ايران و اسلام است. در اين دوران با نزديك شدن افرادي همچون خواجه نصيرالدين طوسي و سيد بن طاووس و علّامه حلّي به حكمرانان مغول، آنان را به اسلام، بلكه به تشيّع كشاندند و از اين منظر، خدمت ارزندهاي به مردم، كشور، دين و فرهنگ اسلامي نمودند. خواجه نصيرالدين طوسي (672 ه. ق): محمدبن حسن طوسي، ملقّب به «خواجه نصيرالدين طوسي» از دانشمندان بزرگ فقه، فلسفه، رياضي، نجوم، حكمت و سياست در قرن هفتم هجري بود. او به هنگام حمله هلاكوخان مغول به ايران، با يك آينده نگري دقيق، وارد دستگاه هلاكوخان مغول شد و جان بسياري از مسلمانان، به خصوص شيعيان ايراني، را نجات داد و با تدبيري خاص، از كشتارهاي دستهجمعي مردم به وسيله مغولان جلوگيري كرد. آن فرزانه جاويد بر جدا نبودن ديانت از سياست و حكومت از امامت تأكيد ميورزيد و در بخشي از سخنان خود، چنين نوشته است: «دين و حكومت، همراه يكديگرند و هيچ يك بدون ديگري كامل نخواهد بود.»(38) در تجريد مينويسد: «الامامه رئاسة دينيّةٌ مشتمله علي ترغيب عموم النّاس في حفظ مصالحهم الدينية و الدّنيا و زجرهم عمّا يضرُّهم بحسبها.» از طايفه چنگيزخان مغول، 17 تن در ايران به حكومت رسيدند كه 9 تن آنان در كمال اقتدار حكومت كردند و به دليل نزديك شدن علما به آنها، آنان را به اسلام و برخي را به تشيّع و وسيله پيشرفت اين مذهب قرار دادند.(39) خواجه نصيرالدين طوسي، كه در حبس والي خليفه عباسي، مستعصم، بود و پس از آن نيز در حبس فرقه اسماعيليه قرار گرفت، توسط هلاكوخان مغول آزاد شد و به دربار راه يافت. سيد بن طاووس، فقيه نامدار و عارف فرزانهاي است كه با تربيت شاگردان و نگارش كتب برجسته و دستيابي به مراتب فضل، زهد و عرفان، هنوز هم از چهرههاي بيبديل فقه و عرفان به شمار ميآيد. او در زمان خود، طبق مقتضيات زمانه، در مسائل سياسي نيز دخالت ميكرد.زهد و پارسايي و تقواي بينظير او هرگز مانع آن نبود كه در صورت مصلحت جوامع اسلامي، از پذيرفتن تصدّي برخي مسائل سياسي شانه خالي كند.(40) در سال 1703 الجايتو، از خاندان چنگيزخان مغول، مشهور به «سلطان محمد خدابنده» به هدايت علّامه حلّي شيعه شد. او كتاب نهج الحق در اثبات حقانيت شيعه اماميه را براي وي نوشت.(41) او در آخر كتاب الفين (دو هزار دليل) مينويسد: اين كتاب را در مسافرت به گرگان در همراهي سلطان محمد خدابنده به اتمام رساندهام.(42) جعفر بن حسن حلي، استاد علّامه حلّي، محقّق اول (676 ق) مهمترين اركان يك جامعه اسلامي ـ يعني فتوا، جهاد، قضا و اقامه حدود ـ را حق فقيه ميدانست.(43) دوران صفويه دوران صفويه از دورانهاي نادر در تاريخ ايران است كه نزديك شدن عالمان نامداري همچون محقّق كركي، علّامه مجلسي، شيخ بهايي و ديگران به حاكمان صفوي تأثير چشمگيري بر آنان داشت و قدمهاي ارزندهاي در پيشرفت كشور از خود برجاي گذاردند. شيخ كركي «محقق ثاني» (868ـ940 ه. ق): شيخ نورالدين ابوالحسن علي بن حسين بن عبدالعالي عاملي كركي، معروف به «محقّق كركي» به سال 868 ق در شهر نوح در منطقه جبل عامل متولد شد. نبوغ سرشار و هوشمندي از همان اوان كودكي در وي آشكار بود. وي با استفاده از درس استادان و عالمان بزرگ شيعي توانست به مراحل بالاي علمي و معنوي رسيده، به عنوان يكي از مجتهدان بزرگ جهان تشيّع در آن روزگار شهره شود. ايشان دعوت حكومت صفوي را پذيرفت و به اصفهان كوچ كرد و با دارا بودن منزلتي والا در حكومت آنان، موفق شد مقدار زيادي از احكام عالي فقه را از طريق قدرت حاكم اجرا كند.(44) محقّق از سال 916 ه. ق به دربار شاه اسماعيل صفوي راه پيدا كرد و نظر خود را بر اركان دربار حاكم ساخت و اين نفوذ تا اواخر عمر شاه اسماعيل ادامه يافت. پس از انتقال حكومت به شاه تهماسب، فرزند اسماعيل، باز هم احساس تكليف نمود كه به شاه نزديك شود. او شاه تهماسب را آنچنان مجذوب استدلالهاي خود درباره «ولايت فقيه» و ادلّه آن نمود كه باعث شد وي به نوشتن بيانيهاي حكومتي وادار گردد و در آن انتقال قدرت به محقّق را عملي سازد. تهماسب صفوي در بيانيه معروف خود مي نويسد: «چون حضرت صادق عليهالسلام فرمودند: "توجه كنيد چه كسي از شما سخن ما را بيان ميكند و دقت و مواظبت در مسائل حلال و حرام ما ميدارد و نسبت به احكام ما شناخت دارد، پس به حكم و فرمان او راضي شويد كه به حقيقت من او را حاكم بر شما قرار دادم، بنابراين، اگر در موردي فرمان داد و شخص قبول نكرد، بداند كه نسبت به حكم خداوند مخالفت ورزيده و از فرمان ما، سربرتافته و كسي كه فرمان را زمين بگذارد، مخالفت امر حق كرده و اين خود در حدّ شرك است"، چنين آشكار ميشود كه سرپيچي از حكم مجتهدان، كه نگهبانان شريعت سيد پيامبران هستند، با شرك در يك درجه است. بر اين اساس، هركس از فرمان خاتم مجتهدان و وارث علوم پيامبراكرم صلياللهعليهوآله و نايب امامان معصوم عليهمالسلام (عليبن عبدالعالي كركي)، كه نامش علي است و همچنان سربلند و عالي مقام باد، اطاعت نكند و تسليم محض اوامر او نباشد، در اين درگاه مورد لعن و نفرين بوده، جايي ندارد و با تدبير اساسي و تأديبهاي بجا مؤاخذه خواهد شد.»(45) شاه به محقّق ميگفت: «شما به حكومت و تدبير امور مملكت سزاوارتر از من ميباشيد؛ زيرا شما نايب امام زمان (عج) هستيد و من يكي از حكّام شما هستم و به امر و نهي شما عمل ميكنم.»(46) وي سپس رياست عاليه مملكتي را به محقّق ثاني (شيخ كركي) تقديم نمود و در نامه خود نوشت: «هركس، از دستاندركاران امور شرعيه در ممالك تحت اختيار و لشكر پيروز اين حكومت را عزل نمايد، بركنار خواهد بود و هر كه را مسؤول منطقهاي نمايد، مسؤول خواهد بود و مورد تأييد است و در عزل و نصب ايشان احتياج به سند ديگري نخواهد بود. و هر كس را ايشان عزل نمايد، تا هنگامي كه از جانب آن عالي منقبت نصب نشود، بر كار نخواهيم گمارد.»(47) شيخ بهائي: او اعجوبه فقه، حكمت، رياضي و عرفان بود و سمتِ شيخالاسلامي «شاه عباس» را پذيرفت تا مردم را طبق نگرش ائمه معصوم عليهمالسلام تربيت كند و فقه جعفري را اجرا نمايد.(48) بنابراين، بايد بدين حقيقت توجه داشت كه از دوران صفويه، بار ديگر شيعه در عرصه سياسي درخشيد. البته اين بار شيعه تصوّف قدرت را به دست گرفت، نه شيعه اماميه خالص، ولي علماي شيعه اماميه اين فرصت را غنيمت دانسته، قدم در عرصه ايثار نهادند، به دربار نزديك شدند و به تدريج، از اين راه، شيعه اماميه را مطرح ساخته، از نفوذ دروايش و صوفيان كاستند. شهيد مطهري مينويسد: «فقهاي جبل عامل نقش مهمي در خط مشي ايران صفويه داشتهاند؛ چنانكه ميدانيم، صفويه درويش بودند. راهي كه ابتدا آنها براساس سنّت خاص درويشي خود طي ميكردند، اگر با روش فقهي عميق فقهاي جبل عامل تعديل نميشد، به چيزي منتهي ميشد نظير آنچه در علويهاي تركيه و شام هست. اين جهت تأثير زيادي داشت تا: اولاً، روش عمومي دولت و ملت ايران از آنگونه انحرافات مصون بماند؛ ثانيا، عرفان و تصوّف شيعي نيز راه معتدلتري طي كند. از اينرو، فقهاي جبل عامل از قبيل محقّق كركي... حق بزرگي بر گردن مردم اين مرز و بوم دارند.»(49) دوران قاجاريه دوران قاجاريه را ميتوان يكي از دورانهايي دانست كه فراز و نشيبهاي تاريخساز آن، به ويژه حمله روسها به ايران در زمان حكومت فتحعلي شاه و نيز نهضتهاي مشروطهخواهي، زمينه توجه به «ولايت فقيه» را تا حدود زيادي متجلي ساخته است. فتواي تاريخساز فقيه برجسته آن روز «علامه نراقي» در عقب راندن سپاه روس، نقش تعيين كنندهاي داشته است. ديدگاه فقهي آن فقيه نامور در باب «ولايت مطلقه فقيه» ديدگاه مترقي اسلام در باب لزوم دينداران در امور سياسي را در چشم انداز جهانيان به نمايش نهاده است. وي در كتاب معروف خود «عوائد الايام» در باب تبيين مسأله «ولايت مطلقه فقيه» مينويسد: «كل ما كان للنبيّ والأمام الذين هم سلاطين الأرض و حصون الاسلام فيه الولاية و كان لهم فللفقيه ايضا ذلك...» او در اين كتاب در اثبات ولايت فقيه به اجماع و نص و... تمسك ميكند.(50) نهضت تنباكو و نهضت مشروطه: ترديدي نيست كه دو نهضت تاريخساز، نهضت تنباكو و نهضت مشروطه، در تاريخ معاصر ايران، به رهبري كساني صورت پذيرفته است كه در پي حكومت ديني و رهبري اسلامي جامعه بودهاند. شكي نيست كه حتي از ميان مشروطهخواهان، شيخ فضلاللّه نوري بيش از ديگران، خواهان «مشروطه مشروعه» بود و در همين رابطه، تمّاروار به دار اعدام دشمنان قسم خورده اسلام و دوستان ناآگاه تن در داد. او هم در نهضت تحريم تنباكو، كه نقطه عطفي در تاريخ سياسي اسلامي ايران ميباشد، در صدر حركت قرار داشت و در نهضت مشروطه نيز يكي از استوانههاي حركت بود. در نهضت تحريم تنباكو، او نماينده تامالاختيار مرحوم ميرزاي شيرازي در ايران بود و فتواي آن حضرت از سامرا به دست او رسيد و از خانه او انتشار يافت، همچنانكه در لغو اين فتوا نيز توسط خود مرحوم ميرزا، تا شيخ فضلاللّه دستيابي به مقصود و كوتاه شدن دست استعمار را اعلام نكرده بود، ميرزاي شيرازي فتواي خود را پس نگرفت. رابطه ميان شيخ فضلاللّه نوري و ميرزاي شيرازي چنان مستحكم بود كه وي پاسخ اين سؤال را كه آيا اجازه ميفرماييد به عنوان ارجاع احتياطات به غير، به شيخ رجوع كنيم، فرموده بود: «ميان من و شيخ غيريتي نيست؛ ايشان خود من و نفس من است.» شيخ فضلاللّه در نهضت تنباكو، شركت فعّالي داشت و علاوه بر اين كه به عنوان رابطه و واسطه بين تهران و سامرّا ـ مركز تشيع آن دوره ـ عمل ميكرد، ميرزاي شيرازي را در جريان اخبار و اوضاع ايران قرار ميداد. آيةاللّه طباطبائي و آيةاللّه بهبهاني، كه به نفوذ و محبوبيت شيخ فضلاللّه در جامعه آگاهي داشتند، بدون همراهي شيخ فضلاللّه پيشرفتي در مبارزه حاصل نميكردند. هر دو به خانه شيخ فضلالله رفتند و با او گفتوگو كردند و از ايشان خواستند تا با نهضت عدالتطلبي و آزاديخواهي همكاري و همگامي نمايد. شيخ فضلاللّه در پاسخ به درخواست آنها گفت: «من راضي به بياحترامي به روحانيت و توهين به شريعت نيستم و شما را تنها نميگذارم، هر زماني كه اقدامي انجام داديد من هم با شما حاضرم، ولي بايد مقصود اسلام و شرع باشد و طوري رفتار نشود كه اسباب توهين به شرع و علما فراهم شود.» در جلسهاي ديگر، سيدمحمد طباطبائي به شيخ فضلالله نوري گفت: «مرام ما مشروطه است و مجلس شوراي ملي.» بعد در توصيف حكومت مشروطه گفت: «مشروطه چيزي است كه براي شاه و وزيران حد و حدودي تعيين ميكند كه نتوانند هر طور خواستند با ملّت رفتار نمايند.» شيخ فضلالله نوري با احساس مسؤوليت نسبت به دين و كشور اسلامي و با اشاره و رهنمود استاد خويش، ميرزاي شيرازي، در سال 1303 ه. ق به تهران آمد. شيخ در تهران، به اقامه جماعت و تأليف و تدريس علوم ديني پرداخت. او علاوه بر علوم اسلامي، از علوم و دانشهاي ديگر هم اطلاع داشت و به مسائل جامعه و مقتضيات زمان آگاه بود، از اينرو، در آشفته بازار رواج فرهنگهاي استعماري، فريب توطئهها و نيرنگهاي روشنفكران غربي و شرقي را نميخورد. ناظمالاسلام كرماني مينويسد: «نگارنده روزي كه مشاراليه (شيخ فضلالله) در خانه آقاي طباطبائي بود، در مجلس در ضمن مذاكره گفت: ملّاي سيصد سال قبل به كار امروز نميخورد. شيخ در جواب گفت: خيلي دور رفتي، بلكه ملّاي سي سال قبل به درد امروز نميخورد، ملّاي امروز بايد عالم به مقتضيات وقت باشد، بايد مناسبات دول را نيز بداند.» شيخ فضلاللّه نوري هنگامي كه احساس كرد هنوز آزادي مطبوعات به تصويب نرسيده است، روزنامهها به انبيا عليهمالسلام و ائمّه اطهار عليهمالسلام و مقدّسات مذهبي توهين ميكنند و آنها را به تمسخر ميگيرند و امور در دست روشنفكران ضددين و فراماسونرهاي وابسته قرار گرفته و هيچ تضميني براي اصل «نظارت فقهاء» و «تطبيق قوانين كشور با شريعت اسلام» وجود ندارد و اگر اكنون فكري اساسي براي كشور نشود، فردا بسيار دير خواهد بود، خود در پاسخ موافقت با مشروطه و سپس مخالفت با آن گفت: «من، والله با مشروطه مخالفت ندارم، با اشخاص بيدين و فرقه ضالّه و مضلّه مخالفم. آنان ميخواهند به مذهب اسلام لطمه وارد بياورند.» روزنامهها را ـ لابد ـ خواندهايد كه به انبيا و اوليا توهين ميكنند و حرفهاي كفرآميز مينويسند. من عين همين حرفها را در كميسيونهاي مجلس از بعضي نمايندگان شنيدم و از اين ميترسم كه بعدها قوانين مخالف شريعت اسلام وضع كنند، خواستم از اين كار جلوگيري كنم. آن لايحه را نوشتم و تمامي دشمنيها و فحّاشيها از همان لايحه سرچشمه گرفته است.» او معتقد بود: قانون اساسي ايران بايد مطابق با قانون اسلام باشد؛ چون بيشتر مردم مسلمان و پيرو اين دين هستند و به همين دليل، پيشنهاد كرد كه به جاي «مشروطه»، عنوان «مشروطه مشروعه» قرار داده شود تا مشروعيت حكومت مانع از تصويب قوانين ضداسلامي شود.(51) گرچه تحريم تنباكو توسط فقيه بيبديل جهان اسلام، آيةاللّه العظمي شيرازي به نوبه خود، حكايت از حضور ولايت فقيه در عينيت زندگاني سياسي آن روزگار ميكند، تحرير كتاب تنبيه الامه توسط يكي ديگر از فرزانگان فقه و فقاهت جهان تشيّع، نظريه «ولايت فقيه» را به گونهاي همه فهم در معرض قرار داد و در دوران معاصر، حضور آيةاللّه شيخ فضل الله نوري و شهيد مدرس شاهد صدقي بر اين مدعاست. امام خميني قدسسره درباره مشروطه و شيخ فضلالله نوري فرمود: «مشروطيت در آغاز، يك نهضت ضد استبدادي براي مقابله با حكومت خودكامه قاجار بود. اما آنهايي كه خود در صف مستبدّين بودند، با تظاهر به مشروطهخواهي، در نهضت رخنه كردند و مانع از تصويب قانون اساسي موافق با قوانين اسلام شدند.» حضرت امام قدسسره در اين مورد فرمود: «در مشروطه، در عين حالي كه ابتدايش نبود اين مسائل، لكن آنهايي كه ميديدند كه مشروطه ضرري ميبينند، منافعشان از بين ميرود، نميگذارند قانون اساسي كه موافق اسلام بايد باشد. و اگر مخالف شد، قانونيت ندارد، نميگذارد كه اينها هر كاري ميخواهند بكنند، يك دسته از همان مستبدّين مشروطهخواه شدند و افتادند توي مردم. همان مستبدّين بعدها آمدند و مشروطه را قبضه كردند و رساندند به آنجايي كه ديديد و ديديم.»(52) راز نزديك شدن برخي علما به دربارهاي گذشته به طور كلي، راز اين مسأله را در چند مسأله ميتوان جويا شد: 1. دعوت حاكمان و درباريان به صراط و صلاح و سداد و پيشگيري از طغيانها و انحرافات آنان؛ علّامه مجلسي در بحارالانوار اين حديث را نقل ميكند: «دخل الباقر عليهالسلام علي عمر بن عبدالعزيز فوعظه و كان فيما وعظه: يا عمر! افتح الابواب و سهّل الحجاب و انصر المظلوم و ردّ المظالم.»(53) امام باقر عليهالسلام به ديدار عمر بن عبدالعزيز شتافت و او را نصيحت كرد و از جمله فرمود: اي عمر، در خانهات را براي حل مشكلات مردم بازگذار، دسترسي مردم را به خودت آسان كن، به ياري مظلوم و ستمديده بشتاب و حق مظلومان را به آنان بازگردان. پيام اين حديث آن است كه در صورت لزوم، زمامداران را بايد هشدار داد و نصيحت كرد. حضور علما در دربارها نيز غالبا تأثيري اين چنين داشته است. 2. تبليغ، ترويج و بسط و گسترش احكام اسلامي از طريق به كارگيري توان دربار و استفاده از موقعيت و امكانات آنان براي پيشبرد حق و ترويج احكام خدا؛ فقهاي اسلامي همواره درصددتشكيل حكومت اسلامي و اجراي احكام و تعاليم اسلام در جامعه و تحقّق آرمانهاي اسلام به گونهاي اتمّ و اكمل بودهاند. البته گاهي كه زمينهها و شرايط دستيابي بدين مهم به طور كامل آماده نبوده آنان به مرتبهاي كمتر قناعت ميورزيدند و در پي تحقق زمينه لازم، براي تجلّي مرتبه موردنظر خود روزشماري ميكردند. همانگونه كه گفته شد در دوران صفويه، با قدم نهادن علماي بزرگ به دربار، قدمهاي برجستهاي به سوي دين و ترويج حقايق اسلامي برداشته شد، گرچه برخي از جامعهشناسان يكسونگر و يا كجانديش، ملاك علماي درباري را درباره هركسي به كار ميبرند ولي بايد واقعيت را ديد و زمانه را شناخت و طبق صلاح ديدها عمل كرد. كتاب وزين و پرارج حدود، ديات و قصاص، كه در روزگار علّامه مجلسي توسط خود او نگارش يافته بود، از حضور ولايت فقيه در سيماي علامه مجلسي در جهت پياده شدن احكام الهي در جامعه آن روز گواهي ميدهد. علّامه مجلسي منصب شيخالاسلامي را پذيرفت و از اين راه خدمات شاياني به اسلام و جوامع اسلامي كرد. او از نفوذ فرقه صوفيه كاست و به ترويج تشيّع پرداخت و دربار را بدان سو كشاند. آري، دشمنان اسلام، هرگز به حضور ولايت فقيه در صحنه سياسي جامعه رضايت نميدهند؛ زيرا در آن صورت، گور خويش را با دست خويش كندهاند. بنابراين، با ترفندهاي گوناگون، به مبارزه با آن ميپردازند و گاهي توسط خوديهاي ناآشناي به مباني سياسي اسلام و يا فريبخورده به پيش ميتازند. انقلاب كبير اسلامي ايران، به رهبري مردي از تبار فقاهت تشيع به تداوم حضور عيني ولايت فقيه، عينيت ملموستري بخشيد و ميتوان گفت: در هيچ روزگاري، ولايتفقيه، اينگونه در جامعه حضور عملي نداشته است و همچنين امام خميني قدسسره نسبت به حدود حضور ولايت فقيه ديدگاهي دارند كه برخي از فقها بدين حد نظر ندادهاند. ترديدي نيست كه حضرت امام قدسسره در روزگار معاصر شاخص و احياگر انديشه اعتقاد به حكومت اسلامي و رهبري ديني ميباشد؛ چنانكه در بياني در اينباره چنين ميفرمايد: «... بايد عرض كنم كه حكومت، كه شعبهاي از ولايتمطلقه رسولاللّه صلياللهعليهوآله است، يكي از احكام اوليه اسلام و مقدّم بر تمام احكام فرعيه، حتي نماز، روزه و حج است. حاكم ميتواند مسجد يا منزلي را كه در مسير خيابان است، خراب كند و پول و منزلش را به صاحبش رد كند. حاكم ميتواند مساجد را در موقع لزوم تعطيل كند. حكومت ميتواند قراردادهاي شرعي را، كه خود با مردم بسته است، در موقعي كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد، يك جانبه لغو كند و ميتواند هر امري را، چه عبادي و يا غيرعبادي، كه جريان آن مخالف جريان مصالح اسلام است، از آن مادامي كه چنين است، جلوگيري كند. حكومت ميتواند از حج، كه از فرايض مهم الهي است، در مواقعي كه مخالف صلاح كشور اسلامي است، موقتا جلوگيري كند.»(54) نتيجه 1. همواره در ميان صاحبنظران هر دورهاي مسأله ولايتفقيه مطرح بوده است. 2. حضور ولايتفقيه در كتب فقهي ما گوياي روزشماري صاحب اين نظريهها در باب عينيت بخشيدن عملي به اين اصل است. 3. هر يك از صاحبنظران بر اثر مهيّا نبودن زمينه كامل به عملي شدن ناقص ولايتفقيه نيز بسنده ميكردند. 4. راز نزديك شدن علماي طراز اول ما به دربار برخي از سلاطين را ميتوان در راستاي اميد به تجلّي عملي ولايت فقيه ارزيابي كرد. 5. ولايت فقيه پديده جديدي نيست و فقط در زمان ما در عرصه عملي، عينيت بيشتر و تجلي قابل قبولي به دست آورده است. ------------------ پينوشتها: 1و2ـ محمدحسن نجفي، جواهرالكلام، ج 22، ص 195 3ـ همان، ج 15، ص 421 4ـ ر. ك: امام خميني، البيع، چاپ نجف، ج 2، ص 467 5ـ ر. ك: محقق كركي، رسائل، ج 1، ص 269 و 270، «رساله قاطعة في تحقيق حلّ الخراج.» 6ـ ر.ك: محقق كركي، رسائل، ج 1، ص 142ـ 143 7ـ «بل نقول هو الفقيه نايب و منصوب عن صاحبالامر و يدل عليه الفعل و الاجماع. اما العقل، فانّه لو لم يأذن، يلزم الخرج و الصيق و اختلال النظام، اما الاجماع، فبعد تحقته ـ كما اعترف به ـ يصحّ لنا أن تدعي أنه انعقد علي انه (الفقيه) نايب عنه ـ عجلالله فرجه ـ و اتفاق اصحابنا حجة.» حسين عاملي، مفتاح لكرامه، قم، مؤسسه آلالبيت، ج 1، ص 21 8ـ «ولا يخفي وضوح ذلك لكن من سرد نصوص الباب المجموعة في الوسائل و غيرها بل كاد يكون من القطعيات.» (جوهرالكلام، ج 40، ص 19) 9ـ «... بل لعل من المسلّمات و ضروريات عندهم.» (همان، ج 16، ص 178) 10ـ «فبالجملة المسألة من الواضحات التي لا تحتاج الي أدلة.» (همان، ج 21، ص 395) 11ـ «بعد حكم اساطين المذهب، لاصل المقطوع...» (همان، ج 21، ص 397 و 398) 12ـ «فانهم لا يزالون يذكرون ولايته في مقامات عديدة» (همان، ج 15، ص 442) 13ـ «فمن الغريب وسوسة بعض اساس في ذلك بل كأنه من ذاق من طعم الفقه شيئا و لا فهم من لحن قولهم و رموزهم أمرا.» (همان، ج 21، ص 395ـ397) 14ـ «الفقيه الذي يده كبد اممح و قد اتكلوا في بيان ذلك علي ما ذكروه في غير المقام من ان منصبه منصب الامام.» (همان، ج 22، ص 195) 15ـ خصوصا رواية النصب التي وردت عن صاحب الامر ـ روحي له الفدا ـ بصيرة من اولي الامر الذين أوجب علينا طاعتهم.» (همان، ج 15، ص 421) 16ـ «الدليل الاول بعد ظاهر الاجماع حيث نص به كثير من الاصحاب بحيث يظهر منهم كونه من المسلمات.» ر.ك: ملا احمد نراقي، عوائدالايام، ص 188 17ـ «فكيف كان لا يسنعي الاشكال في نيابة الفقيه الجامع الشرايط الفتوي حيث يظهر منه كونها لدينهم من الامور المسلمة في كل باب...» ر. ك: حاج آقا رضا همداني، مصباح الفقيه، ص 161 18ـ مجله حوزه، ش 43ـ44 «ويژهنامه آيةاللّه بروجردي» 19ـ اقتباس از حضرت آيةاللّه حسين نوري، دوستان راستان، ج 33، ص 101 20ـ ر. ك: امام خميني، صحيفه نور، تهران، شركت سهامي انتشار، 1361، ج 4، ص 166 21ـ ر. ك: همان، ج 10، ص 166، و ج 12، ص 207 22ـ ر. ك: همان، ج 10، ص 166 و ج 12، ص 207 23ـ همان، ج 20، ص 170 و 173 / امام خميني، وصيتنامه سياسي ـ الهي، بند «ز» 24ـ ر. ك: حكومت اسلامي (ولايت فقيه)، ص 31، نگارنده، پرتوي از مباني تربيتي عرفاني امام خميني، مبحث «ولايتفقيه» 25ـ صحيفه نور، ج 15، ص 190 26ـ وصيتنامه امام خميني، بند «ز» 27ـ صحيفه نور، ج 14، ص 66 28ـ همان، ج 17، ص 65 29ـ همان، ج 5، ص 224 و ج 20، ص 28 30ـ همان، ج 16، ص 93 31ـ همان، ج 16، ص 94 32ـ محمدبن محمد بن النعمان (شيخ مفيد) المقنعه، قم، مؤسسه النشر الاسلامي، ج 10، ص 675 33ـ حسن بن يوسف حلي، رجال العلامة الحلي، قم، مكتبة الرضي، 1381، ص 94 / محمدعلي مدرس، ريحانة الادب، تبريز، شفق، 1349، ص 184، ج 4 34ـ عبدالعزيز بن البرّاج الطرابلسي، المهذّب، قم، مؤسسه النشر الاسلامي، 1406، ج 1، ص 342 35ـ مقنعه، ص 675ـ676 36ـ شيخ طوسي، النهاية في مجرد الفقه و الفتاوي، ص 301ـ302 37ـ محمدبن ادريس حلي، السرائر، قم، مؤسسه النشر الاسلامي، 14، ص 537ـ539، ج 3 38ـ خواجه نصيرالدين طوسي، تلخيص المحصّل، صص 436ـ475 39ـ ر.ك: مير خواوند، تاريخ حبيب السير، نشركتابفروشي حياء، ج3، ص 106 و ص 93 40ـ ر.ك: محمدباقر موسوي خوانساري، روضات الجنات، ج 4، ص 363 41ـ تاريخ حبيب السير، ج 3، ص 197 42ـ كتابي است در امامت كه حاوي هزار دليل براي اثبات امامت و هزار دليل براي رد ديدگاه مخالفان امامت. 43ـ جعفربن حسن حلّي (محقق اول). شرائع الاسلام، تهران، منشورات الاعلمي، 1389 / حسن بن يوسف حلي، محتلف الشيعه، قم، مؤسسه النشر الاسلامي، 1413 44ـ محقق ثاني، مقدمه جامع المقاصد، ج 1 45ـ روضات الجنات، ج 4، قم، بيتا، ص 362ـ363 46ـ علي دواني، مفاخر اسلام، تهران اميركبير، 1364، ج 4، ص 441 47ـ عبدالله افندي الاصفهاني، رياض العلما و حياض الفضلا، قم، مكتبة آيةاللّه المرعشي العامه، 1401 ه. ق، ص 456 48ـ هنگامي كه شيخ بهايي به ديدار مقدس اردبيلي در نجف شتافت، يكي از فروعات فقهي مطرح شد و دو نفري به مباحثه پرداختند. درباريان شاه عباس، كه در آن جلسه حضور داشتند، احساس كردند كه شيخ بهايي به ابعاد و زواياي بحث احاطه بيشتري داشته و گويا جامعتر و جالبتر نظر ميدهد و مقدّس اردبيلي در هر مورد، كوتاه ميآمد. در فرصتي ديگر، شيخ بهايي مقدس اردبيلي را در حرم اميرالمؤمنين عليهالسلام ديدار كرد و بحث جلسه قبل تداوم يافت، شيخ با كمال تعجب اظهار داشت: شما (مقدس اردبيلي) در جلسه پيش كوتاه ميآمديد و به نظر ميرسيد كه چندان احاطه به مسائل نداريد. مقدس اردبيلي پاسخ داد: در جلسه گذشته، درباريان شاه عباس در كنار تو نشسته بودند تو بايد در نظر آنان فوقالعاده معرفي شوي. لذا حريم شما را حفظ كرده، به گونهاي صحبت ميكردم تا دريابند كه شما از برجستگي خاصي برخوردار ميباشي تا از شما فرمان ببرند ولي الان جلسه خلوت است و ما داريم يك مسأله فقهي را با هم مباحثه ميكنيم. 49ـ سازمان تبليغات اسلامي، ابرار، محقق ثاني، ص 61 50ـ علامه احمد نراقي از فقهاي دوران قاجار كه در زمان فتحعلي شاه فتواي عليه سپاه روس را صادر كرده و موجب شكست و عقبنشيني آنان گشت ولي بعدا به خاطر كوتاهي فرماندهان شاه، لشكر ايران عقبنشيني كرد. او در كتاب معروف خود «عوائدالأيام» صفحات 536 و 537 در باب ولايت مطلقه فقيه مينويسد: «المقام الثاني: في بيان وظيفة العلماء الأبرار و الفقهاء الأخيار في اُمور الناس، و ما لهم فيه الولاية علي سبيل الكلية، فنقول و باللّه التوفيق: إنّ كلية ما للفقية العادل تولّيه و له الولاية فيه أمران: أحدهما: كلّ ما كان للنبي و الإمام ـ الذين هم سلاطين الأنام و حصون الإسلام ـ فيه الولاية و كان لهم، فللفقيه أيضا ذلك، الاّ ما أخرجه الدليل من إجماع أو نصّ أو غيرهما. و ثانيهما: أنّ كل فعل متعلّق بامور العباد في دينهم أو دنياهم و لابدّ من الإتيان به ولا مفرّ منه، اما عقلاً أو عادة من جهة توقف امور المعاد أو المعاش لواحد أو جماعة عليه، و إناطة انتظام امور الدين أو الدنيا به. أو شرعا من جهة ورود أمر به أو اجماع، أو نفي ضرر أو إضرار، أو عسر أو حرج، أو فساد علي مسلم، أو دليل آخر. أو ورود الإذن فيه من الشارع و لم يجعل وظيفته لمعيّن واحد أو جماعة ولا لغير معيّن ـ أي واحد لا بعينه ـ بل علم لابدّيّة الإتيان به أو الإذن فيه، و لم يعلم المأمور به و لا المأذون فيه، فهو وظيفة الفقيه، و له التصرف فيه، و الإتيان به. أما الأول: فالدليل عليه بعد ظاهر الإجماع ـ حيث نصّ به كثير من الأصحاب، بحيث يظهر منهم كونه من المسلّمات ـ ما صرّحت به الأخبار المتقدمة من كونه وارثالأنبيا، و أمين الرسل، و خليفة الرسول، و حصن الإسلام، و مثل الأنبياء و بمنزلتهم، و الحاكم و القاضي و الحجة من قبلهم، و أنه المرجع في جميع الحوادث، و أنّ علي يده مجاري الامور و الأحكام، و أنه الكافل لأيتامهم الذين يراد بهم الرعية. فإنّ من البديهيات التي يفهمها كل عاميّ و عالم و يحكم بها: أنه إذا قال نبيّ لأحد عند مسافرته أو وفاته: فلان وارثي، و مثلي و بمنزلتي، و خليفتي، و أميني، و حجتي، و الحاكم من قبلي عليكم، و المرجع لكم في جميع حوادثكم، و بيده مجاري اموركم و أحكامكم، و هو الكافل لرعيتي، أنّ له كل ما كان لذلك النبي في امور الرعية و ما يتعلق بامتّه، بحيث لا يشك فيه أحد، و يتبادر منه ذلك. كيف لا؟ مع أنّ أكثر النصوص الواردة في حق الأوصياء المعصومين، المستدل بها في مقامات إثبات الولاية و الإمامة المتضمنين لولاية جميع ما للنبي فيه الولاية، ليس متضمنا لأكثر من ذلك، سيما بعد انضمام ما ورد في حقهم: أنهم خير خلقالله بعد الأئمة، و أفضل الناس بعد النبيين، و فضلهم علي الناس كفضل الله علي كل شيء، و كفضل الرسول علي أدني الرعيه. و إن أردت توضيح ذلك: فانظر إلي أنه لو كان حاكم أو سلطان في ناحية و أراد المسافرة إلي ناحية اخري، و قال في حق شخص بعض ما ذكر فضلاً عن جميعه، فقال: فلان خليفتي، و بمنزلتي، و مثلي، و أميني، و الكافل لرعيتي، و الحاكم من جانبي و حجتي عليكم، و المرجع في جميع الحوادث لكم، و علي يده مجاري اموركم و أحكامكم.» ر. ك: نراقي، عوائدالايام، ص 537 و 536، چاپ جديد، متوفاي 1245، انتشارات دفتر تبليغات حوزه علميه قم. 51ـ «در دادگاه: شيخ فضلالله نوري از رئيس نظميه پيرم خان ارمني سؤال كرد: پيرم تويي؟ پيرم گفت: بله و بلافاصله گفت: شيخ فضل الله تويي؟ آقا جواب داد: بله منم! پيرم گفت: تو بودي مشروطه را حرام كردي؟ آقا جواب داد: بله من بودم و تا ابد الدهر هم حرام خواهد بود. مؤسسان اين مشروطه همه بي دين هستند و مردم را فريب دادهاند. در پاي دار:... آقا را روي چهارپايه قرار دادند. او از روي چهارپايه آخرين سخنان خود را بيان كرد. سخنان او تأكيد بر مواضع اصولي و مكتبي گذشتهاش بود. وي خطاب به جميعت تماشاچي فرمود: خدايا تو خودت شاهد باش كه من براي اين مردم به قرآن تو قسم ياد كردم، گفتند: قوطي سيگارش بود، خدايا تو خودت شاهد باش كه در اين دم آخر باز هم به اين مردم ميگويم كه مؤسسان اين اساس بيدين هستند و مردم را فريب دادهاند. اين اساس مخالف اسلام است. محاكمه من و شما بماند پيش پيامبر اسلام! او با وجود ضعف پيري و بيماري آخرين خطابه خويش را با شجاعت و شهامت كمنظيري بيان كرد، تنها با عشق و ايمان به هدفي متعالي ميتوان اينگونه در برابر دشمنان ايستاد. قبل از اينكه ريسمان دار را بر گردن وي بيندازند، يكي از مشروطهخواهان براي او پيغام فرستاد كه شما مشروطه را امضا كنيد و خود را از كشتن رها سازيد. شيخ فضل الله گفت: من ديشب پيامبر صلياللهعليهوآله را در خواب ديدم و به من فرمود كه فردا شب ميهمان من هستي و من چنين امضايي نخواهم كرد. يوسف خان ارمني، يكي از نيروهاي پيرم خان (طبق نوشته بعضي از مورّخان اين عمل توسط خود پيرم خان انجام گرفت)، عمامه را از سر شيخ فضل الله برداشت و به ميان جمعيت پرتاپ كرد. در اين لحظه، شيخ فضلالله خطاب به روحانيون ناآگاه طرفدار مشروطه گفت: از سر من اين عمامه را برداشتند، از سر همه برخواهند داشت.» ر. ك: سازمان تبليغات اسلامي، ابرار؛ زندگينامه شيخ فضلالله) 52ـ صحيفه نور، ج 18، ص 136 53ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، چاپ جديد، ج 72، ص 344 54ـ صحيفه نور، ج 2، ص 170ـ171 تجلّى عملى ولايتفقيه در ادوار پيشين (نويسنده: سيدمحمد شفيعى، مجله معرفت، ش 55- به نقل از سايت حوزه
|
هیئت و کانون فاطمیون شهر کریمه